سخنان ناگفته

غزل زیبای عماد خراسانی
نویسنده : سروش عازمی خواه - ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۸
 

ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را

بیهوده چه می نالی بیداد زمستان را


ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت

تو قدر ندانستی آن چشمه حیوان را


مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت

بایست کشید اکنون این رنج بیابان را


صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نه

ترسم که دهی از دست آن زلف پریشان را


دلبسته این دامی، مرغابی این دریا

کم شکوه نما ای دل این وحشت طوفان را


در بزم چمن بنگر، کان مرغ پسند افتد

کز سینه برون آرد دلسوزتر افغان را


گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد

الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را


کی نام ترا می برد دل روز ازل ای عشق

در خواب اگر می دید هنگامه ی هجران را


در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند

می برد ز یادم کاش شبهای گلستان را


تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من

خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را


تا رفت ز کف جانان دشمن شده ام با جان

بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را


دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست

رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را


ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من

هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را


در بزم وصال دوست از جام جمال دوست

چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را


عماد خراسانی 


 
 
یادگار - محمدرضا عبدالملکیان
نویسنده : سروش عازمی خواه - ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٥
 

نه باران می بارد و

نه تو برمی گردی!

چه نگاه دلواپسی دارد این عشق

                                            چه نگاه دلواپسی

هر روز

از درختان غبارآلود همین خیابان خسته

                                                   سراغت را می گیرم

همین درختان که دیری است

ردپای عبور و حضور تو را

از یاد برده اند

 

کجایی؟

به کجا رفته ای؟

و تا چندمین روز این همه سال بی باران

باید به جست و جوی تو باشم


دوباره نگاهم می کنند

همین درختان خسته

صبور و ساکت

                 فقط نگاهم می کنند!

 

به خانه بر می گردم

و باز همان لبخند همیشگی

                به سلامم پاسخ می گوید

همان لبخند همیشگی

که آن را چون طنین ترانه ای

بر تاقچه خانه ام،

            به یادگار گذاشته ای

 


روبروی پنجره می نشینم

بی آب و بی آفتاب

نه باران می بارد و

             نه تو بر می گردی!

 

اما تعجب می کنم

    که پس از این همه سال بی باران

         چرا این گلدان کوچک

                 که آن را بر تاقچه ی این خانه ی خسته

                            به یادگار گذاشته ای

                             گل را فراموش نمی کند؟!


محمدرضا عبدالملکیان - کتاب «ساده با تو حرف می زنم»


 
 
عاشقانه
نویسنده : سروش عازمی خواه - ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱۱
 

دو ساعت خاطرات تو را شنا می کنم

چهار لیوان نگاه تو را می نوشم

 

ضربان پلکهایت هم راستی،

آتشم می زند

 

برنامه روزانه ام را عجیب پر کرده ای!

 

یازدهم آبان ماه ۹۰