سخنان ناگفته

پنجره ای رو به او
نویسنده : سروش عازمی خواه - ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۸
 

اصلا هرچه شما بگویید!
فقط یک سوال، میان کلامتان!
اتاق شما
پنجره ای برای تماشا
رو به شمال دارد؟
دلم را در ساختمان روبرو جا گذاشته ام...

۲۸ دی ماه ۹۱


 
 
دعای باران
نویسنده : سروش عازمی خواه - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٢
 
گاهی فقط دعای باران
درمان دنیای وارونه شهر است

بیا تا دعا کنیم ببارد...

۲۲ دی ماه ۹۱

 


 
 
باز هم برای تو .... مثل همیشه
نویسنده : سروش عازمی خواه - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 

تو هرگز پیر نمی شوی
این را از ابتدا که تو را دیدم
فهمیدم

چایمان چند بار سرد شد
و تو ادامه داشتی
و ما هنوز چای را ننوشیده بودیم

طلوع آفتاب آمد
کوتاهی شب را شگفت زده شدیم
در کنار تو
تو خاطراتت را می خواندی
و فردا را ترسیم می کردی

در کنار تو
آن شب، خیلی زود، فردا شد

...
این تصویرها
این قصه ها
این حرفها
هیچکدام ماندگار نیستند

زمانی برای خندیدن
زمانی برای دوباره خندیدن

باور نمی کنم...
تو هرگز پیر نمی شوی

سیزدهم دی ماه ۹۱