سخنان ناگفته

عاشقانه
نویسنده : سروش عازمی خواه - ساعت ۳:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩
 

دستان لرزانم
به عاشقانه نوشتن نمی رود...

چه عاشقانه ای؟
وقتی که تو یکسره نیستی
و یک تنه
بار خطاهای همه «من» را به دوش می کشی!
چه عاشقانه ای؟
وقتی یک دیوار
و فقط یک دیوار
این قدر می تواند «جدایی» را معنا کند
طوری که هربار که به آن حوالی مرا می خوانند
درختان قد کشیده حیاط روبروی پنجره ات را می بینم
و تو را نمی بینم ...

نه!
دستان لرزانم به عاشقانه نوشتن نمی رود

گفته بودی آرام باشم
آرامم
طوفان هم در ابتدا آرام بود...

۲۶ اسفند ماه ۱۳۹۱