سخنان ناگفته

دعا می کنم ....
نویسنده : سروش عازمی خواه - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠
 

در تاریکی دلهای بیمار این زمان،

نامت بر آسمان دلم شانه می زند

موی پریشان نگاه منتظرم را

دستان آتشین خیال تو،

گرم می کند به خلوت کوره راه انتظارم

تهی دستان سرد دلم را...

آنقدر در برگ برگ کتاب گنگ خیالم

پرسه می زنم

و جست و جویت می کنم

ای شیرین ترین خاطره ی عشق؛

تا تو بیایی

و تو خواهی آمد،

روزی بسیار نزدیک...

و قدمهایم از تکرار رفت و آمد این اتاق خالی

                          آرام می گیرد...                            

و آن هنگام که بیایی

به یاد خواهم آورد

تپش مردمک چشم پدرانم را

در تمنای بهار سرسبز نگاهت

آشنای من!

وقتی که آمدی تا بمانی،

دعا می کنم دعایم کنی بمانم...

در سیاهی بی تفاوت نگاه ها

دعایم کنی اجاق نگاهم

سردی روزمرگی ها را نچشد؛

و بمانم

دعایم کنی قدمهایم سست نشود

از تکرار خالی اتاق...

خواب نمانم در صبح گاه بیداری سلام؛

دستانم نلرزد از عهدی که

با دستهای تو می بندد...

و بمانم

چلچله ی عاشق دلم

مأوا را مزه خواهد کرد

در امنیت حضورت

ای باغبان کویر خشک دل من!

این تو و کویر سابقه ام،

این من و گلستان باغبانی معجزه ات...

دعا می کنم دعایم کنی بمانم؛

و آشتی را با قدمهایم بیاموزم؛

 همراه ماندن را به آسانی همراه شدن نقاشی کنم

و بمانم

واژه هایم چه ساده، سخت می شود

از آن هنگام که سخت،

سادگیت را یافته ام

یار دیرین من!

دعایم کن بمانم!

همین خواهش،

پایان کتابچه ی تمنای دل من است

ای طلایی ترین مفهوم عشق...

"یک جلوه انتظار تو از خاطرم گذشت

 آیینه می دمد ز سراپای من هنوز"

 

سروش عازمی خواه