غزل زیبای عماد خراسانی

ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را

بیهوده چه می نالی بیداد زمستان را


ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت

تو قدر ندانستی آن چشمه حیوان را


مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت

بایست کشید اکنون این رنج بیابان را


صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نه

ترسم که دهی از دست آن زلف پریشان را


دلبسته این دامی، مرغابی این دریا

کم شکوه نما ای دل این وحشت طوفان را


در بزم چمن بنگر، کان مرغ پسند افتد

کز سینه برون آرد دلسوزتر افغان را


گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد

الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را


کی نام ترا می برد دل روز ازل ای عشق

در خواب اگر می دید هنگامه ی هجران را


در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند

می برد ز یادم کاش شبهای گلستان را


تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من

خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را


تا رفت ز کف جانان دشمن شده ام با جان

بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را


دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست

رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را


ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من

هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را


در بزم وصال دوست از جام جمال دوست

چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را


عماد خراسانی 

/ 14 نظر / 3559 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین نمازی

دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را . در بزم وصال دوست از جام جمال دوست چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را بسیار زیبا بود استاد عزیزم ، ممنونم [گل]

پدیده صدرایی فر

باید که اشک در غم ما پرده در شود از درد تو تمام جهان با خبر شود...

فاطمه

[گل] ممنونم استاد نازنینم[گل]

ماه تمام

سلام انتخابی زیبا بود ...ممنون استدعای طلب خیر ...

ساقی علی اکبر

بسم الله الرحمن الرحیم دل به دردمندي هجران داشتن، ضرورتي ست انكار كور براي رويت خورشيد خود كفايتي ست؟ سوختن بايد تا كور معترف شود آتش به جانش تا فروغش عيان شود هرگز كتمان نمي شود آبروي نور گرچه هست محكوم به اطوارِ جهل ِ كور قدر بايد تا لايق بستان شدن مدام تيمار بايد تا هجرت شود دوام مرام سفره سپيد تا لكه هاي بزم عيان شود جام مسموم جدا از پيمانه شفا شود بگذار مردانه پايمردي كنيم بر پرده خواني اين شب يلدا نقٌالي كنيم بي بضاعتي ام درد آبرو نمي شود بگذار براي عشق گدايي كنيم الهي گلبرگهاي شكفتن را به باد فراموشي مريزان 1+ [گل]

فاطمه

استاد نازنینم ای کاش از شعرهای زیباتون هم گه گاهی بنویسید..[گل]

ملودی کرم

دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست... عالی بود استاد [گل]

کامنوش

سلااااااااااااااام : ) چرا خبری از زنگ انشا نیست؟ سوژه فراوونه که : )

اراده

یاردیوانه میخواهدمرا بندها بگسیخته میخواهد زمن سرمست وجامه دریده میخواهد مرا رنگ رخساره پریده مخموری وبیداری به هم امیخته میخواهد زمن این من واین دل شیدا این سر واین سودا

سورنا

خیلی زیبا غزل میگه روحش شاد که روح آدمو شاد میکنه.