یادگار - محمدرضا عبدالملکیان

نه باران می بارد و

نه تو برمی گردی!

چه نگاه دلواپسی دارد این عشق

                                            چه نگاه دلواپسی

هر روز

از درختان غبارآلود همین خیابان خسته

                                                   سراغت را می گیرم

همین درختان که دیری است

ردپای عبور و حضور تو را

از یاد برده اند

 

کجایی؟

به کجا رفته ای؟

و تا چندمین روز این همه سال بی باران

باید به جست و جوی تو باشم


دوباره نگاهم می کنند

همین درختان خسته

صبور و ساکت

                 فقط نگاهم می کنند!

 

به خانه بر می گردم

و باز همان لبخند همیشگی

                به سلامم پاسخ می گوید

همان لبخند همیشگی

که آن را چون طنین ترانه ای

بر تاقچه خانه ام،

            به یادگار گذاشته ای

 


روبروی پنجره می نشینم

بی آب و بی آفتاب

نه باران می بارد و

             نه تو بر می گردی!

 

اما تعجب می کنم

    که پس از این همه سال بی باران

         چرا این گلدان کوچک

                 که آن را بر تاقچه ی این خانه ی خسته

                            به یادگار گذاشته ای

                             گل را فراموش نمی کند؟!


محمدرضا عبدالملکیان - کتاب «ساده با تو حرف می زنم»

/ 12 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین نمازی

عالی بود استاد عزیزم ، هر روز از درختان غبار الود همین خیابان خسته سراغت را می گیرم ... جانم به فدای استاد عشق ...ان شاالله زود بازگردند که دیگر قراری برایمان نمانده ... +1

فاطمه

تا تو بیایی, و تو خواهی آمد ... [گل] [قلب]

شیوا پروین

انگار مرده ام که هیچ کلامی نتوانستم بگویم شاید از درد دلتنگی دق کرده ام نمیدانم چه بر سرم آمده بنویس طبیب بنویس [گل][گل][گل]

فاطمه

و به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد [گل][ماچ]

شیوا پروین

[گل]

سپیده شفاعتی

خیلی زیبا بود استاد ...[گل]

سیران

[لبخند]

کامنوش

آن گلدان کوچک هرگز هرگز هرگز گل را فراموش نمیکند حتی اگر بر تاقچه ی خانه ی خسته به یادگار گذاشته شود...

سبا

نبودن‌هایی‌ هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند کسانی‌ هستند ... که هرگز تکرار نمی‌ شوند حرف‌هایی‌ هست ... که معنی‌‌شان را ... خیلی‌ دیر می‌‌فهمیم ...