باز هم برای تو .... مثل همیشه

تو هرگز پیر نمی شوی
این را از ابتدا که تو را دیدم
فهمیدم

چایمان چند بار سرد شد
و تو ادامه داشتی
و ما هنوز چای را ننوشیده بودیم

طلوع آفتاب آمد
کوتاهی شب را شگفت زده شدیم
در کنار تو
تو خاطراتت را می خواندی
و فردا را ترسیم می کردی

در کنار تو
آن شب، خیلی زود، فردا شد

...
این تصویرها
این قصه ها
این حرفها
هیچکدام ماندگار نیستند

زمانی برای خندیدن
زمانی برای دوباره خندیدن

باور نمی کنم...
تو هرگز پیر نمی شوی

سیزدهم دی ماه ۹۱

/ 6 نظر / 13 بازدید
ماشا

سلام دوست من. وبلاگت را خواندم و لذت بردم. به ديدارم بيا و سروده هايم را بخوان و نظر نازنينت را بنويس. با تبادل لينك چطوري؟ خبرم كن...

فاطمه قدیمی

کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

فاطمه قدیمی

من ، در بی عددی مطلق بودم... و تو مرا حساب کردی! دیگر اما.. مرا حساب نکن! من دیگر من نیستم من دیگر یک عدد نیستم..

ساجده

بسیار زیبا [گل]

ساقی علی اکبر

سلام عزیز قصه ات حقیقتی ماندگاراست.چای نیست که سرد شود...دیروزنیست که فرداشود!شب عاشقان بی دل...است طبیب جوان.

Hossein namazi

[گل][گل][گل]