شنیدم همه های های دلم

شعری از بهرام صفی پوریان مهربان ، غزلسرای معاصر و بسیار خوش ذوق

 

نشستم به کنجی به پای دلم

و شعری نوشتم برای دلم

 

تمامی پر از عطر یاد تو بود

همین باغ و هم کوچه های دلم

 

دریغا که عمری گذشت و نشد

نشینی شبی در سرای دلم

 

بهارا سکوتت مرا می کشد

تو گویی بلایی بلای دلم

 

مسیحای خوبم طبیبم تویی

نفسهای گرمت دوای دلم

 

چه می شد که در آسمان شبم

بیایی چو مه در فضای دلم

 

دریغا دریغا که تیغ ستم

بریده مرا زآشنای دلم

 

چو گفتم که آمد غروب بهار

شنیدم همه های های دلم ...

/ 8 نظر / 11 بازدید
سیران

[گل] [لبخند]

دوست

+1 [گل]

محمدرضا

فریاد بی صدا +1

حسین نمازی

بسیار زیبا ، ممنونم استاد نازنینم [گل]

اراده

چه حس زیبایی ازدل خود تا خدا معبدی ساخته ام پر از رو قدسی ومعبد در بهران لبریز ازبوی عبودیت است اندکی دریا خواهم نوشید اندکی اسمانی خواهم شد انگاه انچه میخواهد دلش ان خواهم ...عالی بود عالی